از جلووووووو نظااااااااااااام

خرید بک لینک
هوا سرد بود ، سوز سرما تنم را می لرزاند

با چشمان نیمه باز ساعت را نگاه کردم 7 بود چشمانم را بستم همه جا تار بود رو به رویم جاده ای سیاه و تاریک بود و کنار جاده درختانی که با هربار تکان خوردن از ترس نفسم را حبس میکردم چیزی مثل شبه می دوید دنبالش دویدم برق میزد گویی که لباسی از زر به تن داشته باشد هرازگاهی قهقهه میزد نزدیک تر رفتم مثل کودکی که اولین نمره بیستش را اولین روز مدرسه گرفته باشد بالا و پایین میپرید و میخندید همینطور که داشتم دنبالش میدویدم مثل نوری در میان شاخه های درختان محو شد در حالی که قلبم بی تابانه میزد دنبال آن ناشناسِ خوشحال می گشتم که با صدای خوفناک زنی که با بلندگو داد میزد : از جلووووووووووووووو نظااااااااااااااااام از خواب پریدم

و او کسی نبود جز ناظم مدرسه نزدیک خانه مان

+++ اگر خانه ای دارید و خانه تان نزدیک مدرسه نیست و همسایه های مهربانی دارید که تا لنگ ظهر می خوابند و سر و صدایی ندارند خوش به حالتان اصلا دست راستتان روی سر من ...

قلم نوشت...

ما را در سایت قلم نوشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 12:15

صفحه بندی